أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

231

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

نشود بسته به دام دگران هرگز پاى « 1 » [ 57 ب ] * آنك پيوسته بدل بسته به دام تو بود دل و جانم بود آنجا كى بساط تو بود « 2 » * رخ من فرش بر آن تخت كى گام تو بود گر شبى من ز شبان مؤذن كوى تو شوم * قامت بانگ نمازم همه نام تو بود لذت « 3 » نام تو امروز دلم را بر بود * اى خوشا روزا فردا كى سلام تو بود الفصل الخامس و العشرون من قصة يوسف عليه السلام فى قوله تعالى : « وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ « 4 » . » « 1 - » الآيه . قال الامام رضى اللّه عنه : « من طلب و جدّ وجد . » گفت « 5 » : هرك چيزى بجويد ، و در راه جستن آن بپويد ، اگر بجدّ بشتابد لا بد كى بيابد . اگر طالب « 6 » دنيايى جدّى ببايد ، تا به دو مولا شوى . و اگر طالب عقبااى « 7 » جدّى ببايد ، تا به دو مهنا شوى . و اگر طالب مولايى جدّى ببايد ، تا به دو آشنا شوى . « وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا . » حكايت درويشى در شهر بغداد بدر سراى خليفه بگذشت ، بر ايوان در سراى نبشته « 8 » بود : « من طلب « 9 » و جدّ وجد . » درويش گفت : ما را كار افتاد بايد كى اين رمز را بر محك امتحان بيازماييم . اندرون سراى رفت و پيغامى پيش خليفه « 10 » فرستاد گفت « 11 » : امير المؤمنين را بگوييد تا با ما مصاهره سازد و دختر خود بما دهد . اين

--> ( 1 ) - پاش ( 2 ) - در متن : توست ( 3 ) - لذتت ( 4 ) - + اكرمى مثواه ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - در متن : طلب ( 7 ) - در متن : عقبى را ( 8 ) - نوشته ( 9 ) - + شيئا ( 10 ) - « پيش خليفه » ندارد ( 11 ) - ندارد ( 1 - ) سورهء يوسف / 21